
در همین نزدیکی خانه ای خراب شد
با خراب شدن خانه خانواده ای بی سر پناه شد
کمر پدر از غم خم شد
نان در سفره کم شد
زندگی از بین رفت
مهمر و علاقه دود شد!
زمان چرتکه انداختن عشق فرارسید!
انسان انسانیت خودش را از دست داد
پول حرف اول را زدهه!
جالب اینجاست باز هم هستند کسانی که میگویند به دور دستها نگا کنید!
ما در همین زیر دست ها له شده ایم
توان کمر راست کردن نداریم تا به دور دست ها بنگریم بجای ترغیب به دید زدنمان بهتر نیست تلاشی برای راست کردن کمرمان بکنید!
در همین نزدیکی نیازمند کمک هستیم!
#سامیار_زاهد

اگر نقاب ها نبودند، شاید باهم صادق تر می بودیم!
راحتتر لبخند می زدیم!
با آرامش چشم هایمان را می بستیم!
اگر نقاب ها نبودند، دنیا معنای رنگ هایش را با به تصویر کشیدن به آدمیزاد ها نشان می داد!
دنیا نشان می داد که رنگ سفید یعنی دوستی و محبت!
سفید یعنی همه شانه به شانه یکدیگر بایستیم و توجه نداشته باشیم به اینکه سفید باشیم یا سیاه؛ زیبا یا زشت؛ ایرانی باشیم یا افغانی باشیم!!
رنگ سفید به معنای رنگ چهره هایمان نیست، سفید یعنی همه باهم و در کنار هم قدمی به سوی سعادت برداریم.
#عسلی_نصیری

هشتم آذر ماه رسید.
روزی که چند ماهیست به انتظارش نشسته بودم، حال رسیده است!
آذر آمده است.
شب هشتم آذر، آسمان چه زیباست.
می خواهم توهم غرق آسمان امشب بشوی و فراموشش نکنی.
می خواهم امشب شاد باشی و لبخند بزنی.
می خواهم همیشه خوب باشی.
مهتاب را دیده ای که چگونه می درخشد؟!
ستارگان را دیده ای که در دامان سیاه رنگ آسمانِ شب پراکنده شده اند و آسمان را برایت چراغانی کرده اند.
کرم های شب تاب چشمک زن را دیده ای که با ملودی نسیم چگونه می رقصند؟!
امشب شب توست.
امشب شبی است که تو آمدی.
تو متولد شدی.
امشب شبی است که آذر به خودش خواهد بالید به خاطر زاده ای چون تو.
تو خوشحالی.
من هم خوشحالم.
امشب برایت آرزوها دارم.
امشب می خواهم که همیشه شاد باشی و لبخند بزنی.
امشب از تو می خواهم مهربان باشی.
از تو می خواهم بازی های دنیوی را کنار بگذاری و زندگی ات را به زیباترین شکل ممکن رقم بزنی.
از تو می خواهم دست از حرف ها و رفتارهای بی پروا دست برداری و خوب شوی.
امشب از تو می خواهم دلت برایم تنگ بشود، حتی برای لحظه ای.
مهربان.
امشب من خوشحالم چون تو.
اما تو می خندی و من اشک می ریزم.
من اشک می ریزیم و آهنگ تولد را برایت می خوانم تا شمع هایت را فوت کنی.
تولدت مبارک مهربان.
امشب تو دوباره متولد شده ای. پس برای خودت بهترین ها را رقم بزن.
و امشب می گریم.
امشب آخرین آذری است که به یاد تو خواهم بود.
امشب آخرین آذر برای من خواهد بود که دلتنگ خواهم شد.
امشب قلبم به اندازه ی سال هایی که قرار است فراموش شوی تنگ می شود.
امشب قلبم بی تاب است.
آذر نسیم را روانه ی دشت می کند تا ملودی بنوازد و شبت را شاعرانه و عاشقانه کند.
بار دیگر می خواهم بگویم؛ که مراقب خودت باش.
مراقب عزیزهایت باش.
و زندگی ات را به بهترین شکل بساز و موفق باش.
سربلند باش.
پس برخیز عزیز جان.
برخیز و دوباره متولد شو و دوباره لبخند بزن و دوباره زندگی کن.
برخیز و با صدای رسا بگو "من می توانم و می توانم"
برخیز و لبخند بزن مهربانم.
تولدت مبارک عزیز جان.
#عسلی_نصیری

آذر با عشوه و ناز بسیار از راه رسید.
آذر با برگ های رنگارنگش آمد.
آذر آمد اما کسی چه می داند، شاید این آخرین آذری است که بی تاب و دلتنگم!
آری شاید آخرین آذری است که با یاد تو سپری خواهد شد.
آخرین آذر با خاطره های تو!
#عسلی_نصیری

شب از نیمه گذشته اما بر خلاف تو خواب به چشمانم نمی آید.
گویا خواب از من گریزان است!
امشب دلم هوایی روزهایی شده است که تمام شده است، زندگی در گذشته خوب نیست ام بد هم نیست.
مراقب قلبت باش!
این یک خواهش نیست بلکه یک دستور است!
آن قلب برای تو تنها نیست بلکه آن قلب برای من هم هست.
درست است قلب توست اما برای من است.
پس مراقب باش.
#عسلی_نصیری

محبوب جان
ممنونم برای بودنت در گوشه قلبم.
ممنونم برای بودنت در گوشه به گوشه خاطراتم.
می دانی امروز سرشار از تهی هستم!
سرشار از تهی و ناچیزی!
باز پارادوکس!
پارادوکس های زندگیمان، آه ببخشید!
باید بگویمت پارادوکس های زندگی من و تو تمامی نخواهد داشت و همچنان ادامه دارد.
پارادوکس هایی که گاه خبری خوش می آورند و گاه حامل خبری ناگوار هستند.
پارادوکس های زندگی من که تا کنون به تهی ختم شده؛ پارادوکس های زندگی تو چطور؟!
#عسلی_نصیری

محبوب جان
پاییز در راه است!
پاییزی که می خواهم به خاطر تو لبخند بزنم.
خزان امسال یک پارادوکس است!
پارادوکسی از جنس شادی و غم!
غمِ از دست دادن بهترین دوست و شادی بخاطر تو.
محبوب جان
این خزان بسیار دشوار خواهد بود و زمستان بعد از آن کولاک به پا خواهد شد!
مراقب قلبت باش، عزیز دل.
#عسلی_نصیری
درباره این سایت